مدتها پيش دوستي داشتم كه آقايي بودند تقريبا 35ساله و در تمام زمينهها صاحب نظر، بعد از حدود سه ساعت مصاحبتی که دو ساعت و چهل دقیقه اش را ایشان صحبت کرده بودند و پانزده دقیقه اش را هم من به گفتن عباراتی مثل "بله"، "چه عرض کنم"، "فکر نمی کنم" و غیره بسنده کرده بودم، بعد از چند لحظه سکوت پرسیدند "به چه فکر می کنید؟"؛ در پاسخ گفتم "خانمها اغلب مشکل "گفتن" دارند" و ساده لوحانه منتظر بودم که توضیح بیشتری بخواهند. حدس می زنید در واکنش به این حرف چه گفتند؟ به سادگی پوزخندی زدند و نابخردانه ترین جمله ی ممکن را به زبان آوردند: "اتفاقا خانمها که در حرف زدن هیچوقت کم نمی آورند".
"پرچانگی" کردن و پرحرفی، یکی از عیب و ایراداتیست که عموما به زنان نسبت می دهند، و دستمایه تمسخر و تحقیر آنها قرار می گیرد. در ضرب المثلهای فارسی هم این باور برای خودش جایگاهی دارد و اصطلاح "حمام زنانه"، از پرکاربردترین عباراتیست که در توصیف یک جای شلوغ و پر ازدحام از صدای حرف و گفتگو، به کار می رود.
اما شاید جالب باشد دانستن این نکته که چه در این جامعه، چه در سایر نقاط جهان، زنان فقط در جمع های زنانه ی خودشان مجالی برای پرحرفی پیدا می کنند، و در جمع هایی که مردان در آن حضور داشته باشند، بسیار کمتر از مردان صحبت می کنند. علم "مطالعات جنسیت"، در همین حینی که ما کاری جذابتر و سرگرم کننده تر از تمسخر فلان رفتار زنان یا مردان پیدا نمی کنیم، به مطالعه ی رفتار انسانها در تعاملات و جمعهایشان پرداخته، و این نتیجه گیری را کرده است؛ ضمن آنکه اثبات شده است، زنان به ندرت میان کلام مردان می پرند، در حالی که مردان با فراوانی بالاتری حرف زنان را قطع می کنند، و به اصطلاح رشته ی کلام را خود به دست می گیرند.
تجربه مشارکت کمتر دختران در کلاسهای مختلط دانشگاه، چیزیست که دانشجویان عموما با آن رو به رو شده اند. دختران برای بیان عقاید و نظراتشان، هم مجال کمتری می یابند، و هم اعتماد به نفس کمتری دارند. خاطرم هست در دوران دانشگاه در میان چهل نفر ورودی های ما که فقط چهار پسر و مابقی دختر بودند، شاید فقط دو نفر از دختران بودند که عموما و تقریبا در همه ی کلاسها مشارکت می کردند و از آن چهار پسر، حداقل سه نفرشان! البته منظور این نیست که سایرین هرگز یک کلمه حرف هم نزدند، اما با وجود آنکه دختران مطالعه ای کمتر از پسران نداشتند و غالبا بعد از کلاسها و در جمع های صمیمی تر و البته دخترانه، اتفاقا نظرات جالبی هم راجع به بحثهای کلاسی داشتند، ابراز عقیده شان به وضوح پایین تر از آنچه می بایست بود. علاوه بر این اگر کمی دقیقتر می شدیم بر رفتار همان دو دختری که عموما در بحثها شرکت می کردند، بی پرده بگویم که یکی از آنها همیشه یک نظر واحد داشت، و بحث از هر جا که شروع شده بود، او آن را به طور مثال به سنتی بودن فرهنگ جامعه ی ما می کشاند، و از جمله ی سوم به بعدش، تکرار همان چند جمله ی اول بود با بیان و جمله بندی ای دیگر! آن دختر دیگر هم -که البته تلاشش برای من یک نفر واقعا قابل ستایش بود- فقط سعی می کرد که در بحثها شرکت کند، حتی اگر بی ربط ترین نظر ممکن را می داد. کاملا آشکار بود که ابراز عقیده ی او، نوعی مقاومت در مقابل انفعال و عدم مشارکت است. بر خلاف دختران، پسران اگر عقیده ای در مورد بحث داشتند، با اعتماد به نفس کامل، بی آنکه ذره ای تردید به خود راه بدهند، عقیده شان را بیان می کردند؛ نه در گوش بغل دستیشان آن را زمزمه می کردند، نه برای خودشان و جمع های صمیمانه تر نگهش می داشتند. مردان عموما در این مواقع چیزی دارند، که زنان کمتر از آن بهره مندند: اعتماد به نفس!
اما اعتماد به نفس کمتر زنان، از چه نشأت می گیرد؟* یا بهتر بگوییم، چه عاملی باعث اعتماد به نفس بیشتر مردان است؟
تا به حال برایتان پیش آمده که به رفتار و گفتار افراد شهرنشین، و مخصوصا پایتخت نشین، در مقابل ساکنین یک روستا یا شهرستان کوچک دقت کنید؟ تا به حال به رفتار عموم ایرانیان، در مواجهه با افغان ها دقت کرده اید؟ متوجه شده اید که "شهری ها" غالبا، فارغ از سن و جنسشان، و حتی منزلت اجتماعیشان، صرفا به این دلیل که "شهرنشین"اند یا "پایتخت نشین"، در مواجهه با روستاییان اعتماد به نفس بیشتری دارند و خود را در سطحی بالاتر از آنها می بینند.
این موارد برای هر دو جنس البته صدق می کند، اما اگر زنان و مردان را هم به همین ترتیب در مقابل هم قرار دهیم، طبق حقوق اینبار "نوشته"ای، مردان ناخواسته احساس برتری ای نسبت به زنان دارند، و همانطور که غربی ها، شرقی ها را، و شهرنشینان روستایی ها را در حاشیه می بینند و نه همچون انسانی در کنار خود، مردان هم سده ها و هزاره هاست، که زنان را نه در کنار خود، بلکه در حاشیه می بینند.
تا به حال چیزی راجع به "تبعیض مثبت" شنیده اید؟ تبعیض مثبت به وقتی گفته می شود که در ظاهر حقی به شکلی نابرابر بین افراد تقسیم می شود، اما با این قصد که اجحافهایی را جبران کند یا فرهنگ سازی رخ دهد. به طور مثال اقلیتهای قومی-مذهبی حتی اگر به نسبت کل جمعیت یک کشور تعداد انگشت شماری داشته باشند می بایست که در مجلس، حتما برای خود نماینده ای داشته باشند تا از حقوق آنها دفاع کند؛ حتی اگر حضور این فرد باعث راه نیافتن حتی یک نماینده از فلان شهر به مجلس شود.
وقتی یک خانم و آقا، یک ساعت زمان برای گفتگو با یکدیگر دارند، شاید آن آقا به خیال خودش خیلی عادلانه نیم ساعت صحبت کند و نیم ساعت دیگر را سکوت کند تا آن خانم حرفش را بگوید. و احتمالا وقتی که دید، بی فایده است و آن خانم گویا حرف خاصی ندارد، از آن نیم ساعت هم، یک ربعش را خودش دوباره صحبت می کند! اما کمی عادلانه ترش این است که از این یک ساعت بیست دقیقه را برای خودش در نظر داشته باشد، و چهل دقیقه ی باقی مانده را صرف تلاش کردن برای به حرف واداشتن آن خانم کند. اسم این کار تبعیض مثبت است، و در بعضی شرایط، از جمله این مواقع، بسیار لازم.
همیشه باید این مطلب را در نظر داشت، که زنی که در یک جمع ساکت است، نه از لحظه ی شکل گرفتن این جمع، بلکه تقریبا به تعداد سالهای عمر خودش ساکت بوده و حالا هم دارد به این سکوت همیشگی اش ادامه می دهد. سکوتی که به واسطه ی پر حرفی مردان، کمتر به چشم می آید و به ندرت مورد انتقاد قرار می گیرد.
/ چاپ شده در شماره ی 1519 روزنامه ی شرق؛ 14 اردیبهشت 91
http://www.sharghnewspaper.ir/News/91/02/14/30549.html
* با تشکر ویژه از دوست عزیزم مهدیه فراهانی که ایده ی بخشی از نوشته را از او وام گرفته ام.
دیدگاهی وجود دارد که می گوید چیزی که ما امروز تحت عنوان ستم و تبعیض علیه زنان می بینیم، نه در ادامه ی سنتهای مردسالار گذشته، بلکه پدیده ای نوین است که در واکنش به جنبش زنان و فمینیسم شکل گرفته. در واقع می توان گفت یکی از نتایج ناخواسته ی فعالیتهای برابری طلبانه ی زنان برای احقاق حقوق انسانیشان، شکل جدیدی از ستم جنسی بوده.
این را اگر بگذاریم کنار ترانه های نسل جدید خوانندگانی که با نوآوری در فرم و محتوای آهنگهایشان، معترض یا حداقل منتقد به حساب می آیند، می بینیم که خود آنها به شکل ناخواسته ای سنتها و چارچوبهای جامعه ای که به آن منتقدند را بازتولید می کنند. این ترانه ها در تلاشند با صراحت و شفاف بودنشان، با استفاده از اصطلاحات و کنایه های معمول و اشاره به تجربه های روزمره، حرفشان را ملموس تر به گوش مخاطب برسانند و همراهی مخاطبان با آنها هم به واسطه ی همین جزئیات است. اما این اصطلاحات و کنایه ها و تجربیات روزمره برای همه ی مخاطبین مفهوم یکسانی ندارد.
موزیک را play می کنید، با آهنگ همراه می شوید، با خواننده زمزمه می کنید "با تمام وجود غمگینم... مثل وقتی که"، و خواننده با صدای مردانه اش ادامه می دهد "وقتی که زن نمی سازه". و شما می بینید که نمی توانید این جمله را با او همصدا شوید؛ جدا از اینکه شما خودتان یک زن هستید و هیچ وقت زنی نداشته اید و نخواهید داشت که با شما بسازد یا نه؛ نمی فهمید چطور شاعر همه ی هویت انسانی کسی را اینطور در جنسیتش خلاصه کرده و موقعیت "نساختن زن" را طوری جلوه داده انگار واقعیت ثابت و مشترکیست که همه، درک واحدی از آن دارند. می بینید این اتفاق در بقیه ی track ها هم می افتد، همه جا حرف از زن داشتن است و کنایه های مردانه ی جنسی و تجربیات مردانه. ترانه ها، این گوشه و آن گوشه شان شبیه حرفهای خصوصی بین مردان می شوند که هرچند با صدای بلند گفته می شود، اما به هرحال انگار مخاطبش شما نیستید.
آلبوم خواننده ی دیگری را گوش می دهید، درست وسط یک آهنگی که از حال و هوای مشترکی می گوید، می شنوید "تا حالا با زنی که پل ریکور خون باشه [...]؟"؛ خواننده البته لطف می کند و فعل جمله را نمی گوید، احتمالا چون خانمها آنجا نشسته اند! به هر حال مخاطب این تکه از شعر هم شما نبوده اید، مثل تکه های دیگری از شعرهای مشابه این خواننده. حتی شنیدن "من هرچی می گم واسه خودته دختر" هم جبران آنهمه اصطلاحات و کنایه های مردانه را نمی کند.
این خواننده ها و خواننده های مشابه دیگری که صدای نسل جوان ما شده اند، با همه ی تلاششان برای گفتن از دردها و مشکلات زنان، باز هم با زبان و بیان مردانه ای اینکار را می کنند، که خواه ناخواه بازتولید سنت ها و کلیشه های مردانه ی سابق است. حتی اگر ادعای آنها این باشد که بر علیه این سنت ها، از سلاح موسیقی و ترانه استفاده می کنند.
سینما هم، به عنوان یکی از رسانه های ارتباطات جمعی، در این آگاهی بخشی سهمی دارد؛ مخصوصا با فیلمهایی که یا فیلمنامه و ساخت قوی آنها و یا عامه پسند بودنشان، مخاطبان بیشتری را جذب خود می کند. که "ورود آقایان ممنوع" از آن دسته فیلمهاییست که کماکان هر دو این امتیازها را داراست. کمدی ای قوی، با بازی های خوب، و داستانی که با همه ی ضعفهایش، برخلاف دیگر کمدی ها حداقل ابتدا و انتهایی دارد و مخاطب را با خود همراه می کند. اما "ورود آقایان ممنوع" هم، همچنان که در طنز قوی و جذابش، و یک سر و گردن بالاتر بودن از دیگر کمدیهای سالهای اخیر موفق بوده، متاسفانه در تایید و بازتولید این افسانه ها هم توفیق زیادی داشته! تایید و تکرار افسانه هایی قدیمی و معمول که چنان تصویری از برابری طلبی و فمینیسم ارائه می دهد، که جامعه نه تنها اقبالی به این مسائل پیدا نمی کند، بلکه آنها را حتی مسئله ی اجتماعی هم نمی بیند. فمینیسم در این فیلم هم (مثل بسیاری از کمدی های ایرانی) کاریکاتوری اغراق شده نمایان می شود، که بیشتر شبیه بیماری و وسواس فکری اقلیتی مورد ترحم است تا شبیه مکتبی فکری. افسانه هایی که در این یادداشت تلاش می کنیم به بعضی از آنها اشاره کنیم:
افسانه ی شماره یک: برابری طلبی (فمینیسم) همان مردستیزی است!
این افسانه را سالهاست که در سریالهای تلویزیونی و طنزهای نود قسمتی و کمدی های سینمایی می بینیم، و تعجبی ندارد که در باور جامعه هم این افسانه قوت پیدا کند. در این برنامه ها فمینیست کسی معرفی می شود که با جنس مرد مشکلاتی بنیادی دارد، و اساسا با حضور و وجود مردان در دنیا مخالف است، و اگر به دست او باشد لابد نسل همه ی مردان را از کره ی زمین محو خواهد کرد! اولین تصویری که ما از خانم دارابی می بینیم، چنین تصویریست. زنی که ورود آقایان به مدرسه ای که او مدیرش است ممنوع است، ازدواج و ورود یک مرد به زندگی شخصی زنان را در تعارض با موفقیت و پیشرفتشان می بیند و معتقد است: "مرد خودش چی هست که کوتوله ش چی باشه"! چیزی که در واقع اسمش "مردستیزی" است و درست مانند "زن ستیزی" یک بیماری و وسواس نادرست فکری محسوب می شود، و با فمینیسم فاصله ای دارد بسیار طولانی تر از آنچه تصور می شود.
افسانه ی شماره ی دو: فمینیستها شخصیتی ضداجتماعی دارند، و با مظلوم نمایی و فرصت طلبی، حقوق دیگران را تضییع می کنند.
هر ازگاهی در این سریال و آن مجموعه ی طنز می بینیم که زنی، حقوق شهروندی و اجتماعی دیگران را زیر پا می گذارد و وقتی به او اعتراض می شود، شروع به مظلوم نمایی می کند و چیزی هم طلبکار می شود که "فکر کرده اید چون زنم می توانید حقم را ضایع کنید!". حقی که در واقع، نه حق او بوده، و نه البته ارتباطی با حقوق تضییع شده ی زنان در جامعه دارد. فیلم ورود آقایان ممنوع هم حداقل در دو صحنه، چنین تصویری از زنی که به باور مخاطب، فمینیست محسوب می شود، نشان می دهد؛ حتی اگر این فمینیست، فمینیست تندرویی هم به حساب بیاید، نشان دادن رفتاری ضد اجتماعی، تحت عنوان افراط در برابری طلبی، تدریجا مسئله ی حقوق زنان (و تبعیضی که علیه آنها در جامعه وجود دارد) را در نگاه بیننده کمرنگ می کند، و آن را نوعی بهانه گیری و امر غیر واقع جلوه می دهد. این امر بیش از هرچیز باعث می شود، مخاطب گمان کند که نگرانی برابری طلبان، مصداقی واقعی ندارد، و مسائلی که آنها به آن معترضند، و در پی تغییر آن، در واقع وارونه شدن مردسالاری و به نوعی زن سالاریست. به بیان دیگر این تصور برای مخاطب ایجاد می شود که فمینیسم به دنبال قدرت طلبی و جایگزین کردن موقعیت های برتر نسبت به مردان برای زنان است، آن هم به قیمت زیر پا گذاشتن حقوق مردان. نگرانی ای که متاسفانه در جامعه ی ما به وضوح به چشم می خورد.
افسانه ی شماره ی سه: فمینیسم، فقط یک حالت دارد: فمینیسم افراطی! و فمینیستها هم فقط یک نوع دارند: فمینیستهای تندرو!
البته وقتی زنی برابری طلب، یکی از شخصیتهای اصلی طنزی باشد، طبعا سعی می شود که ویژگی هایی اغراق شده و افراطی از او به تصویر بیاید، تا موجبات خنده ی مخاطب را فراهم کند؛ اما وقتی شخصیت برابری طلب، یکی از شخصیتهای ثابت طنز در جامعه ای شود، مردستیزی هم به ویژگی های او افزوده شود (و به غلط، تحت عنوان افراط در برابری طلبی محسوب شود) و در کل ملغمه ای از افراطها و تفریطها و وسواسهای فکری و روانی، تحت عنوان برابری طلبی و دفاع از حقوق زنان، عرضه شود، طبعا نه تنها شناخت درستی از این فعالین اجتماعی عرضه نمی شود، که فاصله ی جامعه با این افراد هر روز بیش از پیش خواهد شد.

افسانه ی شماره چهار: فمینیستها زنانی زشتند!
شبه مَثَل طنزگونه ای در بعضی لایه های جامعه هست، که می گوید "زنانی که زشتند و مردان به آنها توجهی نمی کنند، فمینیست می شوند!". چهره ی ناآراسته و نامتعارف خانم دارابی، چیزی شبیه تایید این جمله است، و صفاتی مثل"عقده ای" و "ترشیده" که دانش آموزانش، نثارش می کنند. این امر که "زیبایی"، ویژگی انحصاری ای در دست زنان است، آن هم صرفا به قصد مجذوب کردن مردان، مسئله ایست که هر چند در آن مناقشاتی هست، اما به طور متوسط، عموم جامعه به آن باور دارند و در ضمن این باور است که می پذیرند، زنی که مردان برای او بی اهمیت باشند، طبعا به زیبایی خود هم بهایی نمی دهد، چون دیگر به آن نیازی نیست!
البته خانم دارابی، در اواخر فیلم، قابلیتهای "بالقوه اش" را، -
در مسیر عجیب داستان - رو می کند و به مخاطب تفهیم می کند که ایراد از
فرستنده نبوده و از گیرنده است؛ و او اگر "بخواهد" می تواند زیبا باشد!
اما مسئله همچنان در دلیل این خواستن یا نخواستن، لاینحل می ماند و در
نهایت مشخص نمی شود که رابطه برابری طلبی و صورت بی پیرایش یا آراسته ی
خانم دارابی، در کجاست؟
افسانه ی شماره ی پنج: فمینیستها لزوما زنند.
وقتی اکثریتی در جامعه بر این باور باشند که برابری طلبی یعنی مردستیزی، تعجبی هم ندارد که گمان کنند، مردان نه تنها برابری طلب و مدافع حقوق زنان نخواهند شد، بلکه اصلا مقصرین اصلی نظام مردسالاری اند! مردها "آنقدرها هم به تضییع حقوق زنان باور ندارند" چرا که به قول خانم دارابی "خب معلومه دیگه! چون خودشون هم جزوی از همین پایمال کنندگان حقوقند"!
هرچند
در تبعیضهای جنسیتی، سهم ضررها و نادیده گرفتنهای زنان غالبا بیش از مردان
است، اما این دلیل بر این نیست که فقط زنان از مدافعین برابری طلبی باشند.
جدا از اینکه نابرابری جنسیتی در جامعه، همیشه هم (اگر نگوییم هیچ وقت)
به نفع مردان نیست، و مردان با دفاع از برابری طلبی، به حقوق انسانی خود هم
خواهند رسید، اما دفاع از حقوق زنان هم منافاتی با مرد بودن ندارد و چه
بسا مردان زیادی در این راه تلاش می کنند.
افسانه شماره شش: تبعیضهای جنسیتی علیه مردان، دغدغه ی برابری طلبان نیست و فمینیستها به آن بی توجهند.
در انتهای فیلم ورود آقایان ممنوع، در مقابل خانم معلمی که از مدرسه ی خانم دارابی، به دلیل زایمان و مراقبت از نوزادش، شش ماه از کار مرخصی گرفته بود و از "کار و کوشش و خدمت به اجتماع بازمانده بود"، آقای معلمی هم از کار در مدرسه ی پسرانه ای که در رقابت با خانم دارابیست باز می ماند چرا که "سرباز فراری است". مراقبت از نوزاد برای زنان، به همان میزان تبعیض است که اجبار سربازی رفتن برای مردان؛ که البته فیلم در تلاش است آن را تفاوت زن و مرد نشان دهد و مشکلی که جدا از جنسیت و تبعیضها و حق و حقوق اجتماعی، ممکن است برای هر انسانی پیش بیاید. چنین تصویری به مخاطب این باور را القا می کند، که تبعیضهای جنسیتی بیشتر توهماتی ساخته و پرداخته ی بعضی زنانند، و در واقعیت این امور صرفا تفاوتهایی هستند اجتناب ناپذیر، که هم برای زنان و هم برای مردان رخ می دهند، و همانطور که مردان هیچ وقت به این تفاوتها، اعتراضی نکرده و می کنند، زنان هم نباید چنین کاری کنند؛ اگر هم می کنند زیاده طلبند و غیر واقع بین!
پاک کردن، طور دیگر جلوه دادن یا احیانا تمسخر یک صورت مساله، تا به حال
هیچ مسئله ای را حل نکرده و پس از این هم حل نخواهد کرد. بالا رفتن آگاهی و
توانمندنی های زنان در جامعه، گسترش جامعه ی اطلاعاتی و شناختن جوامعی که
نوعی دیگر از حقوق اجتماعی را خالی از تبعیض ها تجربه می کنند و کم شدن
فاصله ی میان زنان و مردان در عرصه های مختلف، پدیده هایی اجتناب ناپذیر و
غیر قابل برگشت در جامعه ی ما هستند. و وجود تبعیض های جنسیتی در قانون و
فرهنگ ما، چیزی نیست که بتوان با نادیده گرفتنش، به رفع شدن یا فراموش شدنش
کمک کرد.
تبعیضهایی که به عنوان یک مسئله ی اجتماعی، به همان میزان که فعالین مدنی و اجتماعی در قبال آن مسئولند، هنرمندان و .... ما نیز، در قبال آن اگر نه مسئول، اما در حل کردن یا هر روز بیشتر به آن دامن زدن و پیچیده تر کردنش، می توانند نقش داشته باشند.
منتشر شده در روزنامه ی آرمان، چهارشنبه 29 تیر 90
بخشی از "دانسته ها"ی همه ی آدمها، چیزهای نخوانده و ندیده و البته حاضر و آماده ایست که از بیرون و بدون هیچ تفکر و تعمق و اندیشه ای، وارد ذهنمان شده و همانجا مانده. یک چیزهایی که هیچوقت حوصله ی آن را نداشته ایم که بیرون بکشیمش و به درستی یا نادرستیش فکر کنیم. کافیست یکی دو مصداق هم اینجا و آنجا در تاییدش دیده باشیم و دیگر تمام! بعد از آن هر چیزی که خلافش را نشان دهد، از نظر ما مثال نقض نیست، بلکه صرفا "استثنا"ست.
یکی از این "دانسته ها" نگاه سنتی و ریشه داریست که به دو جنس، در تمایلات و خواستهای جنسی شان می شود. اینکه همیشه زن مفعول و منفعل، و مرد، فعال و البته فاعل تصور می شود. اینکه این صرفا زنان هستند که مورد نیاز و استفاده ی مردان قرار می گیرند و اگر در این میان کسی بناست که لذتی ببرد، این مردان هستند و نه زنان. سهم مردان "نیاز" است و کار زنان "ناز".
حالا اگر در کنار این "دانسته" یا بهتر بگوییم "تفکر قالبی"، این تفکر قالبی دیگر هم وجود داشته باشد که مهمترین کارکرد ازدواج، ارضای تمایلات جنسی است، و تنها محمل ارضای این نیاز، ازدواج؛ ما با نور علی نوری مواجه خواهیم شد، که تبعات چندان خوشایندی ندارد.
حالا شاید بشود راحت تر درک کرد آدمهایی را که وقتی حرف از خواستگاری دختر از پسر می شنوند، چرا برق از سه فازشان می پرد و گمان می کنند حرفی از قبیح ترین و شنیع ترین کار ممکن از جانب یک دختر شنیده اند. شاید آنها خودشان هم خبر از این تفکرات قالبیشان نداشته باشند، اما یک چیزی آن گوشه و کنار ذهنشان هست، که "خواستگاری دختر از پسر" با آن جور در نمی آید. احتمالا بدون آنکه خودشان بدانند، گمان می کنند اینکه دختری به پسری پیشنهاد ازدواج بدهد، تقریبا به این معناست که گوشتی از گربه ای تقاضا کند که او را بخورد! یا شاید هم به این معنا که بدکاره ای خودش به مردی التماس کند از او لذت ببرد!
آنچیزی که این افراد اغلب با نام "کرامت و ارزش" زن از آن صحبت می کنند، و با "ناز" هم به آن رنگ و لعاب می دهند و عروس را هم مجبور می کنند بعد از سه بار خوانده شدن خطبه ی عقد و بعد از گرفتن زیرلفظی و با کلی "ناز و کرشمه" بله را بگوید، در واقع همان مفعول دیدن زن و ابژه ی جنسی پنداشتن اوست. وقتی زن ابزاری برای لذت بردن مرد پنداشته می شود، تعجبی ندارد که "زشت و قبیح" شمرده شود درخواست کردن این ابزار لذتجویی، از فاعلی که قرار است از او بهره گیرد.
مرتبط: زنان کشتزار شما هستند
پیشنهاد ازدواج از طرف دختران به پسران، نه حادثه ی نوظهوریست، نه ساختار شکنی بزرگی، و نه حتی نماد و نشانه ی چشمگیری از آگاهی و عاملیت زنان. مذهبی ها می توانند برای این کار خدیجه را نمونه بیاورند که 14 قرن پیش از پیامبر خواستگاری کرد، فرهنگ دوستان و ناسیونالیستها هم بلدند در فرهنگ و ادبیات و تاریخ این سرزمین نمونه هایی پیدا کنند که زن از مرد خواستگاری کرده؛ و اینترنشنالهایش هم سرزمینهای دیگر را شاهد خواهند آورد که اصلا در عرفشان فقط زنها از مردها خواستگاری می کنند نه برعکس.
به هر حال نه همه ی دخترانی که به پسران پیشنهاد ازدواج می دهند، لزوما برابری طلبند و چندان کاری به عاملیت زنان و یا اهمیت نقششان در ازدواج دارند، و نه همه ی پسرانی که با این کار موافقند و آن را "قبیح" نمی دانند، این ویژگی ها را دارند؛ بنابر این پذیرفتن این امر می تواند دلایل مختلفی داشته باشد. اما بیایید اینجا به دلایل مخالفت با این مسئله فکر کنیم. اینکه چرا عده ای جفت پایشان را در یک کفش می کنند که "چه معنا دارد دختر به پسر پیشنهاد ازدواج بدهد..." و اینکار برایشان کاری نادرست یا حداقل ناپسند است.
شاید اولین راه برای اینکه دلیل مخالفت این عده را بدانیم این راه باشد که خب برویم و از خودشان بپرسیم! به نظر که راه کوتاه و ساده ای می آید! اما بگذارید من تجربه ی شخصی ام در شنیدن پاسخها را در اختیارتان بگذارم:
● احتمالا یکی از پاسخها این خواهد بود که زن، ارزش و کرامت دارد و نباید خودش را کوچک کند.
گویا در نگاه این افراد ارزش زن چیزی بسیار بیشتر از ارزش مرد است و مردی که از زنی خواستگاری می کند نه ارزش و کرامتی دارد، و نه بزرگی و منزلتی که با این کار کوچک شود. این عده، زن را دارای چیزی بیشتر و ارزشمندتر از مردان می دانند، که احتمالا دانشمندان سالهاست در پی کشف آن چیز هستند، و هنوز بشر به شناخت دقیق این چیز نایل نشده. لازم به ذکر است که این ارزش و کرامت زن، البته فقط قبل از ازدواج و موقع خواستگاری از مرد معنا و مفهوم دارد و در سایر موارد دود شده و به هوا می رود.
● پاسخ دیگر هم این خواهد بود که هیچکدام از مردان لیاقت این را ندارند، که زنی خودش به آنها پیشنهاد ازدواج بدهد.
این پاسخ هم که به قدر کافی قانع کننده (!) و بسیار خردمندانه و حکیمانه (!) هست، که جایی برای نقد و بررسی ما نخواهد گذاشت! فقط سوالی که برای من در اینجا مطرح می شود این است که این مردانی که لیاقت شنیدن پیشنهاد ازدواج از جانب زنان را ندارند، هنگامی که خودشان از زنان خواستگاری می کنند چطور لیاقت شنیدن پاسخ مثبت را دارند؟!
● پاسخی دیگر هم شاید این باشد که مردان، هیچوقت این اتفاق را که همسرشان به آنها پیشنهاد ازدواج داده و نه خودشان به او، فراموش نخواهند کرد، و از هیچ فرصتی برای منت گذاشتن یا حداقل یادآوری این امر مهم که "حواست باشد، خودت بودی که به من التماس کردی با تو ازدواج کنم"، دریغ نخواهند کرد.
این پاسخ هم که مثل پاسخ قبلی یا حتی بیشتر از آن خردمندانه است! همه ی مردان بلااستثنا در این پاسخ دارای یک شخصیت مشترک در نظر گرفته شده اند که به هیچ وجه قابل تغییر نیست؛ نهایت کارآمدی این استدلال احتمالا استفاده در اشعار کودکان است، که وقتی بچه بودیم برای "حال گیری" از جنس مخالف می خواندیم! چیزی شبیه: پسرا بادکنکن، دست بزنی می ترکن!!
● یک پاسخ متداول تر دیگر اشاره به احساساتی بودن دختران است و اینکه اگر موقع پیشنهاد ازدواج دادن به پسران پاسخ منفی بشنوند، ضربه ی روحی مهلکی خواهند خورد، و چه بسا دست به خودکشی بزنند، یا مثلا در اسایشگاه روانی بستری شوند.
این پاسخ البته طرفداران بسیار زیادی دارد، و با توجه به اینکه از کلیشه های جنسیتی متداول (قوی بودن نسبی احساسات و عواطف در زنان) بهره گرفته، تا حد زیادی و در نظر افراد زیادی، پاسخی منطقی و درست به نظر می رسد.
اما این استدلال تا حد زیادی مشکل روشی دارد و متاسفانه همه ی ابعاد واقعیت موجود در آن در نظر گرفته نشده. شاید این طور به نظر برسد که زنان وقتی از مردان جواب رد می شنوند، بیشتر ناراحت می شوند تا وقتی که مردان از زنان جواب رد می شنوند. اما آیا شرایط این دو با هم یکیست؟
در عرف جامعه ی ما خواستگاری پسر از دختر حالت معمولیست و برعکس آن هیچوقت به شکل رسمی، و طبق سنتها رخ نمی دهد. همسرگزینی هم، طبق این سنتها غالبا باید از طرف و با انتخاب پسر و خانواده ی او رخ دهد. به همین دلیل هم خواستگاری پسران از دختران دو حالت پیدا می کند: در اکثر موارد یا طبق سنتها خانواده و اقوام و آشنایان پسر، دختری را برای او در نظر می گیرند و بدون اینکه این دو آشنایی با هم داشته باشند به خواستگاری دختر می روند. و یا در حالتی با فراوانی نسبتا کمتر پسری خودش به شخصه به کسی علاقمند می شود و یا شخصا و بدون دخالت دادن خانواده ها و یا طبق رسوم با مراسم خواستگاری به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
واقعیت این است که خواستگاری دختران از پسران، این دو حالت را شامل نمی شود و اگر اتفاق بیفتد، صرفا با شکل دوم رخ خواهد داد و دختری نه به پیشنهاد خانواده و بدون کوچکتری دخالتی از جانب خودش، بلکه به شخصه و از روی علاقمندی خودش به پسر پیشنهاد ازدواج می دهد.
با این حساب این نتیجه گیری که بگوییم دختران در مقایسه با پسران، هنگام جواب رد شنیدن بیشتر ناراحت می شوند، به جنسیتشان برمیگردد یا به شیوه ی خواستگاریشان؟ جواب رد شنیدن از کسی که هیچ شناختی از او نداشته اید و نوه عمه تان به شما معرفی اش کرده، شما را بیشتر ناراحت می کند یا جواب منفی شنیدن از کسی که به او علاقمند شده اید و او را مناسب برای ازدواج تشخیص داده اید و حاضر شده اید خودتان به او پیشنهاد ازدواج بدهید؟
ضمن اینکه پسران هم از جواب منفی شنیدن از کسی که به او علاقمندند قطعا خوشحال نخواهند شد. اقدام به خودکشی کردن و افسردگی گرفتن هم حالتهایی استثنایی است که ربطی به جنسیت ندارد و به عبارتی می توان گفت "از اون حرفاس"!
اما این پاسخها، پیش از آنکه پاسخی به این سوال باشند که چرا خواستگاری زنان از مردان، کار نادرستیست، بیشتر توجیه هایی به نظر می رسند که سرپوشی اند بر دشواری شنا کردن در خلاف جهت آب و مقاومتی که افراد در مقابل این کار در ذهن خود دارند. شاید راه بهتر برای فهمیدن دلیل این مخالفتها مراجعه به پیشفرضهای ذهنی این افراد باشد و نگاهی که به دو جنس و یا ازدواج دارند. شما دلیل این مخالفتها را چه می دانید؟
خود انتقادی، هرچند جزو صفاتی شده که به خودش هم انتقاداتی جدی وارد است، اما از آن دسته چیزهاییست که انگار نمی شود در ایران زندگی کنی و هر از چند وقتی به آن نرسی. چیزی شبیه "رم" شده که همه ی راهها به آن ختم می شود و سر هر مشکلی را که بگیری، در انتها می رسی به اینجا که تقصیر خودمان است که فلان یا بهمانیم.
نوک پیکان این نوشته را نمی خواهم رو به کل جمعیت برابری طلبان و مدافعین حقوق زن یا تحصیلکرده ها و نخبگان بگیرم – البته اگر پیکانی در کار باشد. اما حداقل این آدمهای دور و بر خودم را شامل می شود که استثنا نیستند، که کم نیستند، که بی تاثیر و بی تاثر از همان کلی که همیشه نگران این چنین تعمیم دادن هاییست هم نیستند.
اگر دقیق بخواهم بگویم چه شد که یکدفعه دیدم یک گره هرچند کوچک این وسط هست که این همه حرف و نوشته و مقاله و خبر و گفتن و گفتن، از برابری و عدالت بین دو جنس، راه به جایی نمی برد و همیشه انگار سر جای اولمانیم و هنوز هم گاهی می توانیم حسرت بخوریم به آگاهی ای که شاید زنان سی سال پیش داشته اند و حالا نمی دانیم کجا رفته؛ باید برگردم به اتفاق ساده ای از همین تجربیات روزمره. به برخوردی با یکی از اقوام که خانمیست تقریبا چهل ساله و مجرد که مدرک فوق لیسانسش هم نقش چندان مهمی در این اتفاق به ظاهر ساده ندارد. خاطرم هست دو سه سال پیش وقتی با او حرف از خواستگاری دختر از پسر زدم، تقریبا نمی دانست که با دهان نیم متر بازمانده از تعجبش چه کار کند. شروع کرد به مخالفت کردن که "چه معنا دارد؟" و "کرامت زن چه می شود؟" و زن ارزش دارد و "وااسلاما" و "وامصیبتا"! انگار برایش حتی قابل هضم هم نبود که چطور به ذهن من خطور کرده که دختری به پسری پیشنهاد ازدواج بدهد. اما همین شخص، یک ماه پیش، و تقریبا به فاصله ی دو سال، خودش به دیگری پیشنهاد ازدواج داده بود. خب باید از چنین اتفاقی خوشحال بود؟ چرا که نه.
اما عجله نکنیم. این اتفاق من را ناخودآگاه یاد جریان "مهریه" انداخت. البته شاید هم چون به فاصله ی کمی، از یکی دیگر از خانمهای مجرد فامیل نظرش را راجع به مهریه پرسیدم و پاسخش این بود که نه تنها مهریه ای خواهد خواست، بلکه توقع دارد که همسرش، شده ماهی یک سکه، مهریه اش را تمام و کمال بپردازد! شاید در چنین مواقعی به یاد گزینه ی "آگاهی دادن" می افتیم. اینکه به چنین خانمهایی با کلی طول و تفصیل آگاهی بدهیم که اصلا نفس مهریه چیست و چرا نباید گرفت و جبران چه چیزیست و در مقابل چیست و شاید ساعتها بحث و گفتگو کنیم، تا شاید طرف متوجه تناقض "گرفتن مهریه" با "مدافع حقوق زنان و برابری طلب بودن" بشود. آن هم فقط شاید. اما من نمی فهمم چطور پسران جوان ما به محض اینکه قصد ازدواج می کنند به یک دقیقه از این ساعتها آگاهی دادن هم نیازی ندارند و انگار خود به خود می دانند که مهریه گرفتن با روح برابری طلبی تناقض دارد! آنهم به طور کاملا فلسفی و عمیقی!
و بعد از آن هم انگار بی دلیل یاد "کار خانگی" و بار سنگین و دائمی ای که بر دوش زنان دارد افتادم. همه ی زنان درمورد کار خانگی روی یک گزینه اجماع دارند: اینکه کار خانه تمامی ندارد و کاریست اغلب خسته کننده و البته بی جیره و مواجب. اینکه چرا برابری طلبان کمتر به موضوع کار خانگی می پردازند شاید سوال بی پاسخی نباشد (که البته ما در اینجا با پاسخش کاری نداریم) اما اینکه چرا زنان همچنان، و علی رغم هزار و یک مدل آگاهی ای که از طعنه و کنایه زدن گرفته تا منطق و برهان و مقایسه و ... است، هنوز هم کار خانگی را وظیفه ی "اصلی" و اول و آخر خود می دانند، سوالیست که واقعا جای تامل دارد.
آن دو مثال قبلی من را وامیدارد که کمی شکاکتر و حتی بدبینانه این جریان را هم تفسیر کنم. آیا واقعا چهره ی مطلوب زن خانه دار و "زن فداکار و زحمتکش" و "همسر دلسوز و مهربان" یا "دختر عزیز بابا و مامان" بودن یا "مامان خوب و زحمتکش" ماندن نیست که زنان را در هر موقعیتی که هستند، همسر، مادر یا فرزند، مسلح به سلاح "خانه داری" نگه می دارد؟ و خانه داری را در نظر آنها برگ برنده ای می کند که می توانند در موقعیتهای مختلفی آن را رو کنند...؟ زنان می دانند که یک زن فداکار و زحمتکش که به محض اینکه از سر کار برمی گردد، کارهای خانه را انجام می دهد و چند مدل غذا هم می پزد و به بچه هایش هم می رسد، چهره ای مطلوب تر است تا زن "تنبلــ"ـی که فقط بلد است به همسر خسته اش که تازه از سر کار جانفرسایش برگشته "غر بزند" و هیچ کاری هم نکند. یک دختر زحمتکش هم به همان میزان دختر و خواهر خوبی می تواند باشد در خانواده. و قطعا یک مادر خوب هم به همین ترتیب از یک مادر "بی عرضه" و "سنگدل" بهتر است! این زنان تا وقتی که نخواهند، اصلا "آگاهی" به آنها کارگر نیست! و همه ی برابری طلبان جاهلینی بد بینند که از "کاه" خانه داری کوهی می سازند!
آن پسران جوانی که به آسانی متوجه می شوند گرفتن مهریه با روح برابری طلبی تناقض دارد را که به خاطر دارید؟ اگر فکر کرده اید آنها به همان ترتیب و به شکلی خود به خود، تناقض هزار و یک چیز دیگر در فرهنگمان را هم با "روح برابری طلبی" درک خواهند کرد، سخت در اشتباهید. متاسفانه آنها فقط موقع پرداخت مهریه و یا تشویق همسرشان به اشتغال، متوجه تناقضها و خلاصه "روح برابری" طلبی می شوند. نه وقتی که همسرشان را در حال شستن سرویس بهداشتی ببینند یا وقتی که دارند برای همان عروس عزیز، لباس عروس می خرند و یک میلیون تومان خرج آرایش صورت و موهایش می کنند. این مسائل با روح برابری طلبی هیچگونه ارتباطی هم حتی ندارد!
آن خانمی که تا دو سال پیش کرامت دختر را دلیل خواستگاری نکردن از پسر می دانست هم، کنار همین آقایان روح برابری طلبی شناس (!) قرار می گیرد. به همان منوالی که دغدغه های مادی زندگی و مشکلات اقتصادی، پسرانمان را به شکل ناخودآگاهی حتی، به این اگاهی -البته کاملا درست- رساند که مهریه با برابری طلبی در تناقض است، آن خانم هم وقتی که با اضطرار ازدواج و طولانی مدت شدن دوران تجردش رو به رو شده و دیده است اگر دست روی دست بگذارد شاید مرد ایده آلش هیچوقت به سراغ او نیاید، به ناچار و گویی خود به خود به این آگاهی رسیده است که انفعال در ازدواج نتایج چندان مثبتی به بار نخواهد آورد و اینکه تا به حال پسران از دختران خواستگاری می کرده اند دلیل بر "بی کرامتی"شان نبوده!
اسم این را چه باید گذاشت؟ منفعت طلبی؟ اینکه هرجا به نفعمان است، و آنطور که به نفعمان است فکر می کنیم؟ درست نمی دانم چه قضاوتی باید کرد. شاید این نه فقط به منفعت طلبی که به بی ایمانی ما برمی گردد و به اینکه هیچوقت پی این نیستیم که منطقی را اصل همه ی کردارهایمان قرار دهیم و همه چیز و همه چیز برایمان همیشه نسبی است.
چنین رفتارهایی متاسفانه فقط به مردم عادی که داعیه ی برابری طلبی ندارند هم برنمی گردد. بین کسانی که سفت و سخت از حقوق زنان دفاع می کنند هم به دخترانی برمی خورید که حجاب را نمادی از ابزار پنداشتن زن می بینند، اما مشکل چندانی با چیزی به اسم "عروس" ندارند، و به نظرشان آرایش و انواع و اقسام "بکش و خوشگلم کن"ها، اصلا مصداقی از ابزار پنداشتن زن نیستند! به دخترانی می رسید که در مخالفت با دخالتهای بیجا و تذکر به دختران به اصطلاح بدحجاب، دختران محجبه را به میان می کشند و در انتقاد به این ارشادها، به شکل بسیار حکیمانه ای (!) متذکر می شوند که "بعضی از این دختران چادری که بدترند"!! طوری که هر کس در باغ نباشد و نداند جریان چیست، شاید فکر کند مشکل اصلی تذکر "ندادن" به مثلا آرایش دختران چادریست! و نه تذکر "دادن" به دیگران!
نیازی به تک تک،آوردن این مصداق و آن مثال نیست؛ یک ایمانی باید پشت باورها و رفتارهای ما باشد و آنها را به یکدیگر وصل کند و در یک جهت نگهشان دارد، که آن ایمان انگار به قول فروغ کبوتری غمگینیست کز قلبها گریخته. اگر آن گمشده ی ما "آگاهیـ"ست، چطور است که ابعادی از یک واقعیت را به خوبی درک می کنیم و می فهمیم و فقط برای فهمیدن آن ابعاد دیگرست که محتاج آن آگاهی می شویم؟ یا شاید باید برای تک تک آدمها به جای آگاهی، شرایطی بحرانی فراهم کرد که در آن "ناچار باشند" به آگاهی ای که با آن نیاز دارند برسند؟ آنهم لابد به شکلی خود به خود و حتی ناخودآگاه؟!
وقتی که بر چیزی عقلانیت و منطق درستی حکمفرما باشد، هم سیری عاقلانه را طی می کند، و هم منطقا قابل پیش بینیست. وقتی که دو ضربدر دو بشود چهار، نیازی نیست که لزوما از شخصی که چنین ادعایی کرده بپرسیم که با این حساب دو ضربدر چهار، چه عددی به ما می دهد یا حاصل دو به توان پنج چیست. اینجا عقلانیتی حاکم است که وقتی شما همین که مفهوم “ضرب” را بدانید، خودتان از مقدمه ی کوتاهی می توانید به نتایج کاملا درست و منطقی برسید و هیچ چیز “نسبی” نیست و بستگی به نظر کسی که آن ادعای اولیه را کرده ندارد.
اما وقتی کسی مدعی می شود که دو ضرب در دو، نتیجه ی ”هفت” را خواهد داشت، جواب دو ضربدر سه، یا دو به توان هشت، دیگر به همین سادگی به دست نمی آید و بستگی به این دارد که منطقی که دو ضربدر دو را مساوی هفت قرار داده چه بوده. برای هر جوابی باید سراغ همان شخص رفت و دید که اقتضایی که زمانی حکم کرده ضرب عدد دو در دو، به هفت بیانجامد، موقعی که دو در سه ضرب می شود چه اقتضایی می کند، و صلاح می داند که سه به توان دو چه عددی را نتیجه دهد!
منطق مردسالار، یا پدرسالار، بازنمایی وضعیت دوم است. وضعیتی که در آن همه چیز بستگی به این دارد که کدام بخش از منافع نظام پدرسالار تامین شود، و کدام بخشهای آن دوباره و دوباره بازتولید شوند و ابقاء. در این وضعیت همه چیز نسبی است، و “بستگی دارد” به هزار و یک چیزی که هرچند هر کدام در خود منطقی دارند، اما لزوما از منطقی مشترک پیروی نمی کنند. در این وضعیت همه چیز فقط یک هدف کلی را دنبال می کند، نه منطقی کلی را. و همه ندیم پادشاهند، نه ندیم بادمجان.
در منطق پدرسالار، زن، از طرفی با زیبایی اش شناخته می شود، و “جلوه ای از جمال الهی است”. موفقیت مردان در ازدواج، با زیبایی همسرانشان ارزیابی می شود، و همه ی آرایشها و جلوه گریها برای زنان است. اینکه “عروس” در شب عروسی باید به “زیباترین” وجه جلوه کند، (چه در عروسیهای ایلات و عشایر و روستاهای دورافتاده که با پارچه های رنگی و بزک کردن هایی سنتی، این زیبایی حاصل می شود، چه با چندصد هزار یا چند میلیون تومان پولی که به فلان آرایشگاهها در شهرها و شهرستانها داده می شود تا عروس را “زیبا” کنند)، از دیگر نشانه های نظامیست که زن را “زیبا” می خواهد و با زیبایی اش او را “ایده آل” می بیند. و البته برای اینکه این زیبایی همچنان ارزش باقی بماند، و نظام مردسالار بتواند از ان بهره مند شود بدون آنکه خودش در اینجا مقصر و سود جو دیده شود، صفتی مثل “جلوه گری” یا “نیاز به جلب توجه” را می سازد و به خود زنان نسبت می دهد، و آن را (حتی اگر در مردان هم وجود داشته باشد، یا در زنان آنقدرها بزرگ و قابل اعتنا نباشد) هر روز بزرگتر جلوه می دهد، تا برای خود حاشیه ی امنی ساخته باشد و نشان دهد که خود زنان می خواهند که جلوه گری کنند و نظام مردسالار در این میان کاملا بی تقصیر است.
اما از طرف دیگر، همین تفکر مردسالار، که زیبایی را در ذات و پیکر زن می بیند و پیکر زن را نمودی از زیبایی که با هدف بهره گیری و لذت مرد اینطور خلق شده، نمی تواند با کنار هم گذاشتن مالکیت (که در این نظام در رابطه ی بین مرد و زن، همیشه از آن مرد است)، و زیبایی زن (که البته مطلوب و ایده آل است)، اجازه دهد که این زیبایی در اختیار همه ی مردان قرار گیرد. بنابر این چیزی مثل حجاب باید حایل بین زن و زیبایی های او (که پیکر زنانه اش است) شود تا همه ی مردان از کالایی که او باشد، بهره مند نشوند. اما هنوز هم زیبایی، معنای مطلوب خودش را دارد، و هنوز هم زن ایده آل زن زیباست. پس چطور باید به زنان گفت، که هم زیبا باشند چرا که زن با زیبایی اش ایده آل است، و هم زیبا نباشند چرا که نباید همه ی مردان از زیبایی آنها بهره مند شوند… اینجاست که عبارات متناقض نمای جالبی به کمک می آیند، تا این پارادوکس را حل کنند. که یکی از این عبارات قدیمی این عبارت است که “ارزنده ترین زینت زن… (که تا اینجای جمله موکد مهم بودن و ارزشمند بودن “زینت” و زیبایی برای زن است) … حفظ حجاب است” (و در قسمت دوم جمله، تاکید بر پوشاندن زیبایی). مفهوم این جمله مثل جمله ی “بهترین ثروت برای انسان، فقر (یا مخفی کردن پول) است”، یا “بزرگترین دانش، جهل است”، کاملا بی محتوا و پارادوکسیکال است؛ چرا که از طرفی نشان میدهد برای گوینده زیبایی، ثروت و دانش، ارزشمند بوده اند، اما از طرف دیگر مخاطب را دقیقا به برعکس آنها سفارش می کند. اینجاست که دو دو تایی که در حالت اول (وقتی که زیبایی را برای زن ارزش بدانیم) می شود هفت تا، در حالتی دیگر (وقتی که همان زیبایی را به خاطر مورد دستبرد دیگران قرار گرفتن خطرناک بدانیم) می شود دوازده تا. و اینجاست که طراح عزیز، صفت “زیبا” را خیلی متفاوت از قید “زیبایی” فرض می گیرد، و انگار که کشف بسیار عمیق و ارزنده ای کرده باشد، با طراحی پوستر زیر، و نوشتن جمله ی “حجاب زیباست، زیبایی نیست”، سعی می کند هم زن را به “زیبا” بودن امر کند و هم از “زیبایی”، نهی!
آن حاشیه ی امن نظام مردسالار را به خاطر دارید؟ آنجایی که برای بی تقصیر جلوه دادن نظام مردسالار، دست به دامن نسبت دادن صفاتی چون جلوه گری و نیاز به جلب توجه، به زنان می شدند…
خب… عده ی کثیری همیشه بوده اند و هستند که سعی می کنند نه فقط از راه زیبایی دانستن حجاب، بلکه از راههای به خیال خود منطقی تر دیگری غالبا دختران جوان را از نشان دادن آنچه آنها زیبایی و اغواگری می دانند، نهی کنند. آنها با در نظر گرفتن این فرض اولیه که، هر روسری ای که عقب رفته و رنگ هر مانتویی که روشن است و هر شلواری که طرح دار است یا هر شال و روسری ای که خوشرنگ و خوش طرح است و هر مواد آرایشی ای که روی صورت هر دختر جوانیست، فقط و فقط به قصد دلبری و اغوای پسران جوان و “شوهر پیدا کردن” بوده و نه به هیچ منظور دیگری، در مقدمه ی استدلال خود اینطور می آورند که ارزش زن به زیبایی اش نیست. و شما دختران جوان ارزشهای درونی بسیار مهمتر و ارزشمندتری دارید و نباید خودتان را بازیچه ی دست دیگران کنید و برای خوشامد دیگران اینطور لباس بپوشید و آرایش کنید. تا به اینجا اگر آن فرض اولیه را کنار بگذاریم، این مقدمه حرف نا به جایی نیست، و دو دو تاییست که دست بر قضا چهارتا شده! اما این فقط مقدمه ی استدلال آنهاست، قصد آنها این است که شما زیباییتان را کنار بگذارید چون ارزش اصلیتان در زیبایی نیست، و البته بعد از آن حجاب را انتخاب کنید، چرا که…
چرا که “اتفاقا” تجربه نشان داده پسران جذب دخترانی می شوند که ساده ترند و حجابشان را هم رعایت می کنند! و اینجا، یکی دیگر از جاهاییست که باز هم چون از منطقی کلی پیروی نشده، و صرفا در راستای پی گرفتن هدفی مشترک است، دو دو تایی که تا چند دقیقه ی پیش چهارتا می شد، در ادامه ی این استدلال یکدفعه یازده تا می شود. موقعی که شما زیباییتان را در معرض دید می گذارید (با این فرض که جامعه ی مردسالار نمی تواند زن را یک انسان و فارغ از جنسیت اش ببیند و گمان می کند اگر این انسان با پوششی معمول در جامعه ظاهر شود، قصدش نشان دادن زیبایی هایش بوده)، طبعا پسران را مجذوب خود می کنید اما باید بدانید مهم مجذوب کردن جنس مخالف نیست، آن هم با زیبایی های ظاهری ، و یک انسان ارزشهای مهمتری دارد. پس بهتر است که شما از حجاب استفاده کنید تا زیبایی هایتان در معرض دید قرار نگیرد. و بهتر است بدانید که اینطور پسران را بیشتر جذب خود می کنید!
منطق جالبی که عده ای را به طراحی پوستر زیر وادار کرده؛ نوشتن این جمله ی پارادوکسیکال و البته توهین آمیز که “یادم باشد چادرم مرا به کسی که دوستم دارد و دوستش دارم می رساند”! وقتی که خود حجاب (آنهم شکل خاصی از حجاب)، ابزاری معرفی می شود برای جذب جنس مخالف!
هرچه فکرش را می کنم می بینم واقعا کارگردانهای ما را چه می شود که در کارهای -بلانسبت شما!- "متفاوتشان" اصرار دارند که دست روی مسائل و مشکلات زنان بگذارند، و بعد هم به ساده ترین و احمقانه ترین شکل ممکن این مسائل را به مخاطبان نشان دهند... باور کنید زنان ما اصلا توقع اینهمه توجه و موشکافی را ندارند!!
کارگردان عزیز برداشته یک کمدی ساخته راجع به بارداری زنان؛ داستان پنج زن که اتفاقا همگی آنها به دلایل خیلی مسخره ای و خلاصه بیخود و بی جهت تصمیم به سقط جنین می گیرند؛ شوهران همه ی آنها هم اتفاقا همگی خیلی خوب و آقا هستند، یا اگر هم استثنائاً نیستند، در آخر بالاخره آقا می شوند. البته در کنار موضوع اصلی فیلم، یک سری مسائل جزئی و کوچک و بی اهمیتی هم مطرح می شود، مثل خیانت به همسر، یا لقاح مصنوعی، یا اشتغال زنان، که خب بیننده عاقل خودش متوجه بی اهمیتی و جزئی بودن این مسائل خواهد شد و اصلا نیازی به این نبوده که کارگردان خودش را خدای نکرده به زحمت بیاندازد!
(بنده متوجه هستم که این فیلم مدتهاست از روی پرده پایین آمده و به اندازه ی کافی هم مورد لطف و عنایت(!) قرار گرفته؛ اما خب شما هم باید متوجه باشید که بنده این فیلم را همین امروز دیده ام، و خب هیچ جوری نمی توانم شگفت زدگی ام را پنهان کنم! می دانم که فیلم را دیده اید اما بیایید یکبار دیگر مرورش کنیم(.
اولین زن، بازیگر نادان و البته سنگدلیست که به خاطر جاه طلبی
اش در به دست آوردن موفقیت در شغلش، و فقط به خاطر اینکه حاملگی ظاهرش را به هم می
ریزد (!)، می خواهد همسرش را از لذت پدر شدن محروم کند، و چهار سال انتظار
او را بی نتیجه بگذارد. شاغل بودن این زن بی نهایت مضحک به تصویر کشیده می شود، و
سوالی که او از همکار مردش (و شاید به شکلی رقیب اش) می پرسد، که آیا برایش لذتبخش
است که مردان بدون چنین موانع زنانه ای می توانند در شغل خود همچنان پیش بروند و
موفق باشند؟، بی جواب می ماند و چه بسا حتی به تمسخر گرفته می شود...
دومین زن، مهاجر فقیر و نداریست که به خاطر فقر، تصمیم به سقط جنین می گیرد و چون دلیلش خیلی غیرمنطقیست لابد، زن دیگری پیدا می شود که با ترفندی عجیب و غریب او را از این کار باز می دارد و کاری می کند تا آنها قدر فرشته ی کوچکشان را بدانند. لابد بناست بیننده نتیجه بگیرد که هر آنکس که دندان دهد، نان دهد! به همین سادگی!
سومین زن، زن حداقل پنجاه ساله ایست که با وجود داشتن چند فرزند
و عروس و داماد و نوه، حامله شده است و فقط به خاطر حرف دیگران می خواهد جنین را
سقط کند. البته می دانید که اولا کودکی که در
چنین شرایطی به دنیا می آید کوچکترین مشکلی با چنین خانواده ای با چنین فاصله های
سنی نخواهد داشت، و مشکل فقط و فقط حرف مردم بوده؛ ثانیا که جامعه ی ما، و بالاخص
مسائل زنان، در هیچ جای دیگری با مشکل مضحک "حرف مردم" مواجه نیست! اگر
هم مواجه باشد کارگردانهای ما به زودی با فیلمهایشان فرهنگ سازی می کنند تا از این
به بعد دیگر کسی مثلا به دختر جوان مجردی که باکره نیست، کاری نداشته باشد؛ (البته بعد از اینکه خود این کارگردانها به این میزان از شعور و
آگاهی رسیده باشند که خودشان مثل این "مردم" فکر نکنند!!) خلاصه این زن
هم که دلیلش به اندازه ی کافی بیخود و بی معنی بود، در سایه ی ارشادهای همسر عزیزش
که این جنین حکمتی الهیست، از عمل نادرست سقط جنین پشیمان می شود.
دلیل
چهارمین زن برای سقط هم که دیگر آخر بی معناست! فکر کنید شما نازا هستید و سعی
کنید با عمل لقاح مصنوعی باردار شوید و اتفاقا باردار هم می شوید خدا را شکر! که
یکدفعه یک اتفاق خیلی بی اهمیت، مثل ازدواج همسرتان با آن زن، شما را وسوسه می کند
بچه ای را که با این مشقت باردار شده اید سقط کنید! آخر شما زنها چرا انقدر لوسید! حالا همسرتان یک شیطنت کوچکی
کرده، رفته با آن زن دیگر هم ازدواج کرده (قصدش هم که خیر بوده) شما که نباید
انقدر ناراحت شوید که! [البته اگر خود من هم بودم در مورد آن طفل معصوم به این راحتی
تصمیم نمی گرفتم، همانطور که آن زن هم با خودش کلی کلنجار رفت، اما به خوبی و خوشی
برگزار کردن چنین خیانت آشکاری، کاریست که متاسفانه فقط یک کارگردان بیش از اندازه
باحال از پس انجامش برمی آید! مخصوصا که تعدد زوجات هم در کشورش قانونی باشد و حق
مسلم مردان!)
پنجمین زن برخلاف دیگران مایل به سقط جنین نیست چرا که زن
نازاییست که از همسرش به خاطر نازا بودنش جدا شده، و حالا همسر صیغه ای مرد
دیگریست که خودش خانواده دارد! این زن خوشبختانه چون نازا بوده، قدر جنین اش را می
داند ولی همسر صیغه ای اش از او می خواهد که آبرویش را -که در شکم این زن است- سقط کند! نه خیر! مسئله اصلا این نیست که چرا این مرد به زن
اولش خیانت کرده و پنج ماهی که مثل یک خواب شیرین بوده را با این زن گذرانده،
مسئله حتی این هم نیست که چرا این زن برای نگه داشتن فرزندش نیازمند رضایت شوهر
است، و در نهایت هم که خود را به کشتن می دهد مرد لطف می کند و این منت را بر
سر او می گذارد که بچه اش را نگه دارد. مسئله فقط این است که زن در نهایت حاضر است
بین سایه ی شوهر و داشتن فرزند، دومی را انتخاب کند و در جدالی با شوهر موقت اش
سعی می کند این را به او بفهماند.
-----------------------
نکته ی دیگر این فیلم این بود که عمل سقط جنین، در این فیلم کاملا قانونی، شرعی و البته جا افتاده در عرف نمایش داده شد. کلینیکی که همه زنان به آن مراجعه می کردند دقیقا مانند مطب یک پزشک بود و هیچ خبری از مخفیانه بودن، غیر بهداشتی بودن و البته غیر قانونی بودن نبود. تا جایی که ما می دانیم عمل سقط جنین، فقط در موردی که سلامت جنین یا مادر و یا هر دو در خطر باشد به شکل قانونی انجام می گیرد، ولی در دیگر موارد، این عمل در کشور ما و در بسیاری کشورهای دیگر غیرقانونیست. اما متاسفانه کارگردانهای ما اصرار دارند که همه چیز را وارونه نشان دهند؛ شما در فیلم (بی معنای) میم مثل مادر، که سلامت مادر و جنین به گفته ی خود پزشک در خطر است، و خود پزشک توصیه به سقط جنین می کند، با سقط جنین غیر قانونی مواجه می شوید، و در فیلمی که خواست همه زنان برای سقط جنین دلایل دیگری دارد، انگار نه انگار که این عمل قانونی نیست.
این فیلم هم برای ارشاد مخاطب، به همان شیوه ی آشنایی عمل می کند که سالهاست مثلا در مورد حجاب و ارشاد زنان به داشتن حجاب صورت می گیرد؛ به شما می گویند حق انتخاب با شماست، شما می توانید هر کدام را که خواستید انتخاب کنید اما حجاب داشتن خیلی بهتر است؛ در این فیلم هم کارگردان به شما می گوید حق انتخاب با شماست، برای سقط جنین با هیچ مشکلی مواجه نخواهید بود، یک کلینیک بزرگ و دلباز و امن، با یک خانم جراح و همکار کاربلدش، با وسایلی کاملا استریل برای شما مهیاست، اما ببینید که بعضی زنان با چه مشقتی بچه دار می شوند و با چنگ و دندان بچه شان را نگه می دارند، ببینید که نگه داشتن این فرشته های کوچک چه کار خوبیست، پس مطمئن باشید که سقط نکردن خیلی بهتر است. به همین سادگی!
شما هم اگر فردا چیزی را دوست داشتید و خواستید به دیگران خوب بودنش را نشان دهید، یک فیلم بسازید و چند نفر را نشان بدهید که آن چیز خوب نصیبشان می شود اما عمدا می خواهند از شرش خلاص شوند، در حالی که در همان زمان دیگرانی هستند که برای به دست آوردن همان چیز چه مشقتها می کشند! چنین منطقی اصلا مو لای درزش نمی رود به جان شما!
پ. ن: ببینم، وقتی حاتمی کیا، "دعوت" اش را می ساخت، هنوز چیزی به اسم پرورشگاه و کودکی را به فرزندخواندگی پذیرفتن وجود نداشته یعنی؟!
روزی دوستی از من می پرسید که چرا فکر می کنم جکهای به اصطلاح "رشتی" ربطی به فرهنگ و نظام مردسالار دارند. به نظرم لطیفه هایی که با "یه روز یه رشتیه ..." شروع می شوند، پیش از آنکه قومیتها را نشانه بروند و قصدشان تحقیر اقوام و تفرقه انداختن بین یک ملت باشد، مستقیما زنان را نشانه می روند و قصدشان تحقیر قومیست، که زنان را -به هر دلیل- در کنار خود و نه پایین تر از خود می بیند، و برای او ارج و قربی بیش از آنچه عموم مردان کل کشور در نظر می گیرند، قائل است. در این لطیفه ها به زنان نگاهی مطلقا جنسی می شود، زنانی هرزه و بی بند و بار قلمداد می شوند، و رفتار مردان با این زنان فقط درون فرهنگی "ناموس پرست" فهم می شود.
این مطلب را نزدیک به دو سال پیش نوشته ام و شاید خواندنش کمک کند که از این به بعد فکر می کنیم در این جکهای رشتی، دقیقا به چه چیز می خندیم؟
"یه روز یه رشتیه میره دیسکو، زنشو اونجا می بینه؛ می ره بهش میگه باور کن رفیق ناباب منو آورد اینجا."
این یک لطیفه است. این را در فرهنگ ما خیلی ها با لبخندی به پهنای صورت برای دیگران تعریف می کنند، و دیگرانی که آن را می شنوند، از خنده غش و ریسه می روند. در این "جک" چه اتفاقی می افتد؟
مردی تصمیم می گیرد به همسرش خیانت کند (این از اعترافی که پیش همسرش می کند هم کاملا واضح است). برای اینکه این تصمیم را عملی کند به مکانی می رود که امکان این کار برایش فراهم شود. در آنجا اتفاقی می افتد: می بیند که همسرش هم به نتیجه مشابهی رسیده بوده. اینجا کدامیک بیشتر مقصرند؟
لطیفه ها به این دلیل خنده دارند که در آنها چیزی سر جای خودش نیست، یا در چیزی بسیار غلو شده، یا چیزی کاملا برعکس آنچه که باید باشد ظاهر می شود. این لطیفه می خواهد به ما بگوید که مرد به جای اینکه زن را به خاطر این اشتباه بزرگ مجازات کند، سعی می کند اشتباه "لابد کوچکتر" خودش را توجیه کند. و همین است که شنونده را "باید" به خنده بیندازد.
حالا این اتفاق مشابه را که نتیجه ای مشابه البته ندارد بشنوید:
دختری به خانواده اش می گوید که به استخر می رود، اما با دوست پسرش به پارتی می رود. موقع برگشتن دختر نگران می شود که شاید از خیس نبودن موهایش یا شاید آرایشش خانواده اش متوجه شوند که به جای دیگری رفته بوده. پسر پیشنهاد می دهد که دختر پیش از رفتن به خانه خودش، به خانه آنها برود و در حمام دوش بگیرد. دختر می پذیرد. دختر که به حمام می رود، پسر به دوستانش زنگ می زند تا از این موقعیت همه را بهره مند کند! دوستان پسر به خانه او می آیند، یکی بعد از دیگری به زور وارد حمام می شوند و .... آخرین پسری که وارد می شود چیزی متفاوت از دیگران در حمام می بیند: او خواهر خودش را می بیند.
از حمام بیرون می آید، چاقویی برمی دارد و خواهرش را می کشد.
کسی به این اتفاق هم می خندد؟ خیر. همه چیز در اینجا سر جای خودش است. دختری که به سزای اشتباهی که کرده مجازات شده است. اینکه پسر چرا خواهر خودش را دیده، اینکه خودش به چه قصدی به حمام وارد شده، اینکه کار خواهرش چقدر اشتباه تر از کار خودش بوده، و همه این سوالات به حاشیه می رود. حتی اگر بفهمیم که برادر بعد از کشتن خواهرش خودش را هم کشته است، باز هم چیزی را تغییر نمی دهد. "مضحک" بودن اشتباه او باعث این تصمیم ثانویه (خودکشی) نشده...
واقعیتی که ما در جامعه می بینیم این است که "غیرت" چیزی کاملا پسندیده است. لطفا نگویید "غیرت" که به این معنا نیست، غیرت حقیقی چیز دیگریست، اگر واقعا غیرت وجود داشت فلان طور نمی شد... از من نخواهید به حقیقت موهومی دل خوش کنم که مصداق واقعیش را نه می شود دید و نه واقعا همه در مصداقهایش با هم اتفاق نظر دارند. اینجا بحثی در کلمات نداریم.
اگر ما یک مفهوم ثابت و پسندیده داشته باشیم، که هم تفریط در آن مضحک است و هم افراط در آن؛ قطعا نمی توان به آن خرده ای گرفت. ما به فلان جک می خندیم چون حداقلی از فلان چیز پسندیده هم در آن رعایت نشده و این مسلما هیچ اشکالی نباید داشته باشد. اما شما بگویید تا به حال چند جک شنیده اید که در آن در غیرت "افراط" شده باشد، و همین امر آن لطیفه را خنده دار کرده باشد؟؟